تاریخ عکاسی — روشی برای ثبت تصویر اشیا از طریق تأثیر نور یا دیگر انواع تابش بر ماده‌ای حساس به نور است.
واژه‌ی «عکاسی» (Photography) که از دو واژه‌ی یونانی photos به‌معنای «نور» و graphein به‌معنای «رسم کردن» یا «نوشتن» گرفته شده، نخستین‌بار در دهه‌ی ۱۸۳۰ میلادی به‌کار رفت.

این مقاله به بررسی جنبه‌های تاریخی و زیبایی‌شناختی عکاسی ثابت (Still Photography) می‌پردازد. برای آشنایی با جنبه‌های فنی این هنر، باید به مقاله‌ی «فناوری عکاسی» مراجعه کرد؛ و برای مطالعه‌ی عکاسی فیلمی یا سینماتوگرافی (Cinematography)، به مقاله‌های «تاریخ سینما» و «فناوری فیلم» رجوع شود.
(بخوانید: مقاله‌ی مشهور «هنر عکاسی» از انسِل آدامز (Ansel Adams) در دانشنامه بریتانیکا، ۱۹۴۷)

ملاحظات کلی

عکاسی به‌عنوان یکی از ابزارهای ارتباط و بیان دیداری، توانایی‌های زیبایی‌شناختی منحصربه‌فردی دارد. برای درک این توانایی‌ها، لازم است ابتدا ماهیت فرایند عکاسی را بشناسیم. یکی از ویژگی‌های بنیادی عکاسی، فوریت (Immediacy) آن است.
در بیشتر موارد (اما نه همیشه)، تصویری که ثبت می‌شود به‌وسیله‌ی لنزی در درون دوربین شکل می‌گیرد. وقتی ماده‌ی حساس در معرض نوری قرار می‌گیرد که تصویر را می‌سازد، ساختار آن دچار دگرگونی شیمیایی می‌شود و تصویری پنهان (ولی وارونه) شکل می‌گیرد که به آن نگاتیو (Negative) می‌گویند. سپس در مرحله‌ی ظهور، این تصویر آشکار و با استفاده از تیوسولفات سدیم (Sodium Thiosulfate) – که در میان عکاسان «هایپو» (Hypo) نامیده می‌شود – تثبیت می‌گردد.
در مواد و فناوری‌های جدید، این فرایند ممکن است بلافاصله انجام شود یا حتی هفته‌ها و ماه‌ها بعد تکمیل گردد.

ویژگی منحصربه‌فرد عکاسی

عناصر اصلی تصویر معمولاً در همان لحظه‌ی نوردهی تعیین می‌شوند. این ویژگی است که عکاسی را از دیگر شیوه‌های تصویرسازی متمایز می‌کند.
فرایند ظاهراً خودکار ثبت تصویر در عکاسی، نوعی احساس اصالت و واقع‌گرایی ایجاد کرده است که در هیچ روش دیگری از بازنمایی تصویر وجود ندارد.
در ذهن عموم مردم، عکس چنان دقت و صداقت ظاهری دارد که ضرب‌المثل معروف «دوربین دروغ نمی‌گوید» به یک باور عمومی – هرچند نادرست – بدل شده است.

عکاسی: هنر یا فناوری؟

این برداشت از «عینیت» عکاسی، در ارزیابی نقش آن در هنر تأثیر بسزایی داشته است. در آغاز تاریخ عکاسی، بسیاری آن را هنری مکانیکی می‌دانستند، زیرا به فناوری وابسته بود.
اما در واقع، عکاسی آن‌گونه که تصور می‌شود فرایندی خودکار و بی‌دخالت انسان نیست.
اگرچه دوربین معمولاً عکاس را به ثبت اشیای موجود محدود می‌کند و نه تخیل یا تعبیر ذهنی، اما عکاس ماهر می‌تواند در دل همین فرایند فنی، خلاقیت وارد کند.

تصویر نهایی می‌تواند با استفاده از لنزها و فیلترهای متفاوت دگرگون شود. نوع ماده‌ی حساس به نور، خود ابزاری برای کنترل نتیجه است. همچنین تضاد میان روشنایی و سایه را می‌توان با تغییر شرایط ظهور تنظیم کرد.
در مرحله‌ی چاپ نگاتیو نیز، عکاس حق انتخاب گسترده‌ای در جنس سطح کاغذ، میزان کنتراست، و رنگ تصویر دارد.
حتی می‌تواند صحنه‌ای کاملاً مصنوعی و ساختگی برای عکاسی خلق کند.

نقش نگاه خلاق

مهم‌ترین عامل در عکاسی، نه ابزار، بلکه نگاه خلاق عکاس است.
او زاویه‌ی دید و لحظه‌ی دقیق نوردهی را برمی‌گزیند؛ جوهره‌ی سوژه را درک کرده و آن را بر اساس قضاوت، سلیقه و میزان درگیری عاطفی خود تفسیر می‌کند.
یک عکس تأثیرگذار می‌تواند درباره‌ی انسان و طبیعت اطلاع‌رسانی کند، جهان مرئی را مستند سازد، و دامنه‌ی دانش و درک بشری را گسترش دهد.

به‌دلیل همین ویژگی‌هاست که بسیاری، عکاسی را مهم‌ترین اختراع پس از چاپ (Printing Press) می‌دانند — ابزاری که نه‌تنها جهان را ثبت کرد، بلکه شیوه‌ی دیدن ما را نیز برای همیشه تغییر داد.

 

ابداع رسانه

پیش‌زمینه‌ها

پیش‌درآمد دوربین عکاسی، «دوربین تاریک» یا Camera Obscura بود؛ اتاق یا جعبه‌ای تاریک که در یکی از دیوارهایش روزنه‌ای (که بعدها به عدسی تبدیل شد) وجود داشت و از طریق آن، تصویر اشیای بیرون روی دیوار روبه‌رو منعکس می‌شد. اصل این پدیده احتمالاً بیش از دو هزار سال پیش برای چینی‌ها و فیلسوفان یونانی باستان مانند ارسطو شناخته شده بود. در اواخر قرن شانزدهم، دانشمند و نویسنده ایتالیایی جیامباتیستا دلا پورتا (Giambattista della Porta) کاربرد دوربین تاریک را با عدسی نشان داد و با جزئیات شرح داد.

در قرون بعد، هنرمندان گوناگون از انواع مختلف این ابزار برای ایجاد تصاویری استفاده کردند که بتوانند آنها را ترسیم کنند؛ اما نتیجه کار همچنان به مهارت طراحی هنرمند بستگی داشت. ازاین‌رو دانشمندان به دنبال روشی بودند تا بتوان تصویر را به‌طور کاملاً مکانیکی و بدون دخالت دست انسان بازتولید کرد.

در سال ۱۷۲۷، استاد کالبدشناسی آلمانی یوهان هاینریش شولتسه (Johann Heinrich Schulze) ثابت کرد که تیرگی ایجادشده در نمک‌های نقره ــ پدیده‌ای که از قرن شانزدهم یا حتی زودتر شناخته شده بود ــ در اثر نور ایجاد می‌شود نه گرما. او با استفاده از نور خورشید توانست واژه‌هایی را بر روی این مواد ثبت کند، اما تلاشی برای ماندگار کردن آن تصاویر نکرد. کشف او، در ترکیب با اصل دوربین تاریک، دو جزء اصلی لازم برای پیدایش عکاسی را فراهم کرد. بااین‌حال، تا اوایل قرن نوزدهم بود که عکاسی به‌صورت واقعی متولد شد.

 

آزمایش‌های اولیه

هلیوگرافی (Heliography)

نیسفور نیِپس (Nicéphore Niépce)، مخترع آماتور ساکن نزدیکی شهر شالون-سور-سون (Chalon-sur-Saône) در جنوب شرقی پاریس، به فرآیند لیتографی علاقه‌مند بود؛ شیوه‌ای که در آن طراحی‌ها روی سنگ لیتوگرافی منتقل و سپس با جوهر چاپ می‌شوند.
اما ازآنجاکه نیِپس آموزش هنری ندیده بود، کوشید روشی بیابد که در آن نور خودش تصویر را رسم کند. او نقش چاپی را با روغن آغشته کرد تا شفاف شود، سپس آن را روی صفحه‌ای قرار داد که با محلول حساس به نور از قیر یهودیه (نوعی آسفالت طبیعی) و روغن اسطوخودوس پوشانده شده بود و همه را در معرض نور خورشید قرار داد.

پس از چند ساعت، بخش‌هایی از محلول که زیر نواحی روشن نقش چاپی قرار داشتند، سفت شدند، درحالی‌که بخش‌های زیر نواحی تیره نرم ماندند و با شست‌وشو پاک شدند؛ بدین ترتیب، یک نسخه‌ی دائمی و دقیق از طرح اصلی به‌دست آمد. نیِپس این فرآیند را هلیوگرافی (به معنای «نقاشی با خورشید») نامید. از سال ۱۸۲۲، او توانست طرح‌های چاپی روغنی را روی سنگ لیتوگرافی، شیشه، و روی (zinc) و از سال ۱۸۲۶ روی صفحات قلع‌اندود (pewter) منتقل کند.

در سال ۱۸۲۶ یا ۱۸۲۷، نیِپس با استفاده از دوربین تاریک و یک صفحه‌ی قلع‌اندود توانست نخستین عکس موفق از طبیعت را ثبت کند: تصویری از حیاط خانه‌ی روستایی‌اش در منطقه‌ی گرا (Gras) که از پنجره‌ی بالایی خانه گرفته شده بود. زمان نوردهی حدود هشت ساعت طول کشید و در این مدت خورشید از شرق به غرب حرکت کرد، به‌طوری‌که در عکس به نظر می‌رسد نور از هر دو سمت ساختمان می‌تابد.

بهترین نتیجه‌ی او از کپی‌برداری، پرتره‌ای از کاردینال دامبواز (Cardinal d’Amboise) بود که در سال ۱۸۲۶ تهیه شد. این تصویر حدود سه ساعت در معرض نور قرار گرفت و نیِپس در فوریه ۱۸۲۷ صفحه‌ی قلع‌اندود را حکاکی (etching) کرد تا به‌صورت صفحه‌ی چاپی درآید و از آن دو نسخه‌ی چاپی روی کاغذ بگیرد. هدف نهایی نیِپس در فرآیند هلیوگرافی همین چاپ‌های کاغذی بود، اما سایر تلاش‌های او ـ چه با دوربین تاریک و چه با چاپ‌های روغنی ـ بیش از حد کم‌نور بودند و برای حکاکی مناسب نبودند.

بااین‌همه، کشف‌های نیِپس مسیر را برای جانشینانش هموار کرد تا با موفقیت بیشتری آن را ادامه دهند و بدین ترتیب، پایه‌های عکاسی نوین شکل گرفت.

 

داگرئوتیپ (Daguerreotype)

لویی-ژاک-مانده داگر (Louis-Jacques-Mandé Daguerre) نقاش صحنه‌های تئاتر بود. بین سال‌های ۱۸۲۲ تا ۱۸۳۹ او یکی از مالکان سالن دیوراما (Diorama) در پاریس بود؛ سالنی که در آن، او و شریکش شارل-ماری بوتون (Charles-Marie Bouton) تابلوهای عظیمی از مناظر مشهور و رویدادهای تاریخی را به نمایش می‌گذاشتند. این تابلوها که بر روی کاغذ یا پارچه‌ی نیمه‌شفاف با ابعاد تقریبی ۱۴ در ۲۲ متر (۴۵٫۵ در ۷۱٫۵ فوت) کشیده می‌شدند، با تغییرات حساب‌شده در نورپردازی جلوه‌هایی بسیار واقعی و زنده پیدا می‌کردند. تماشاگران در برابر این مناظر عظیم، ترکیبی از نقاشی، نور، موسیقی و گاه حضور اشیاء یا انسان‌های واقعی را تجربه می‌کردند که جلوه‌ای فریبنده و تماشایی داشت — جلوه‌ای که به‌اصطلاح تُرومپلوی (trompe l’oeil) یا «چشم‌فریبی» نامیده می‌شود.

همچون بسیاری از هنرمندان زمان خود، داگر طرح‌های اولیه‌اش را با کمک ابزارهایی چون دوربین تاریک (Camera Obscura) و دوربین شفاف (Camera Lucida) ترسیم می‌کرد؛ ابزار دومی که در سال ۱۸۰۷ اختراع شده بود و با استفاده از منشور، تصویر جسم را روی کاغذ منعکس می‌کرد. علاقه‌ی داگر به بازتولید دقیق واقعیتِ دیده‌شده از درون دوربین تاریک باعث شد که در سال ۱۸۲۹ با ژوزف نیِپس (Nicéphore Niépce) وارد همکاری شود. این دو چهار سال، هم حضوری و هم از طریق مکاتبه، با یکدیگر کار کردند. داگر بیشتر به دنبال کوتاه‌کردن زمان نوردهی برای ثبت تصویر بود، در حالی که نیِپس روی ساخت صفحات قابل‌تکثیر تمرکز داشت.

به نظر می‌رسد تا سال ۱۸۳۵ — سه سال پس از مرگ نیِپس — داگر کشف کرده بود که اگر صفحه‌ای از نقره‌ی یددار را در معرض نور قرار دهد، تصویری نهفته روی آن شکل می‌گیرد که می‌توان آن را با بخار جیوه آشکار کرد. بخار جیوه بر بخش‌های نورخورده‌ی تصویر می‌نشست و آن را مرئی می‌کرد. بدین ترتیب، زمان نوردهی از حدود هشت ساعت به نیم ساعت کاهش یافت. اما مشکل پایداری وجود داشت: وقتی عکس آشکارشده در معرض نور قرار می‌گرفت، بخش‌های نورندیده تیره می‌شدند و تصویر از بین می‌رفت.

در سال ۱۸۳۷، داگر توانست تصویر را به‌طور دائمی تثبیت کند. او از محلولی از نمک طعام (سدیم کلرید) برای حل‌کردن نقره‌ی یددار نورندیده استفاده کرد. در همان سال، او تصویری از استودیوی خود روی صفحه‌ای از مس نقره‌اندود تهیه کرد؛ عکسی که به خاطر دقت و وضوح چشمگیرش مورد توجه فراوان قرار گرفت. در همین سال، ایزیدور نیِپس، پسر ژوزف نیِپس، توافق‌نامه‌ای را امضا کرد که طی آن، داگر را به عنوان مخترع فرآیند جدیدی با نام داگرئوتیپ (Daguerreotype) به رسمیت می‌شناخت.

در سال ۱۸۳۹، ایزیدور نیِپس و داگر حق امتیاز کامل فرآیند داگرئوتیپ و نیز فرآیند هلیوگرافی را به دولت فرانسه واگذار کردند و در ازای آن، مستمری مادام‌العمر دریافت کردند. در تاریخ ۱۹ اوت ۱۸۳۹، جزئیات کامل این فرآیند منتشر شد. داگر کتابچه‌ای با عنوان توصیف تاریخی و فنی فرآیندهای داگرئوتیپ و دیوراما نوشت که به سرعت پرفروش شد؛ تا پایان همان سال، ۲۹ ترجمه و ویرایش مختلف از آن منتشر گردید.

طراحی فتوژنیک (Photogenic Drawing)

پیشینه‌ی طراحی فتوژنیک به سال ۱۸۰۲ بازمی‌گردد، زمانی که توماس وِجوود (Thomas Wedgwood)، پسر سفالگر مشهور جوزایا وِجوود (Josiah Wedgwood)، گزارش داد که در حال آزمایش برای ثبت تصویر بر روی کاغذ یا چرم آغشته به نیترات نقره است. او می‌توانست سایه‌نما یا سیلوئت اجسام را روی کاغذ ثبت کند، اما قادر نبود آن‌ها را پایدار سازد. در همان سال، سر هامفری دیوی (Humphry Davy) مقاله‌ای در نشریه مؤسسه سلطنتی لندن منتشر کرد و در آن به آزمایش‌های وجوود اشاره نمود. این مقاله، نخستین گزارش مستند از تلاش برای تولید عکس به شمار می‌رود.

در سال ۱۸۳۳، عکاس فرانسوی‌تبار هرکول فلورانس (Hercules Florence) با استفاده از کاغذ آغشته به نمک‌های نقره، نسخه‌هایی از طرح‌های خود را چاپ کرد و این فرآیند را «عکاسی» نامید. با این حال، چون آزمایش‌هایش را در برزیل و دور از مراکز علمی اروپا انجام می‌داد، دستاوردهایش تا سال ۱۹۷۳ ناشناخته ماند. برخی دیگر در اروپا — از جمله یک زن — ادعای کشف روش‌های مشابهی کردند، اما مدرک معتبری برای تأیید آن‌ها وجود ندارد.

در همین دوران، ویلیام هنری فاکس تالبوت (William Henry Fox Talbot)، که در دانشگاه کمبریج علوم خوانده بود، به دلیل ناتوانی در ترسیم مشاهدات علمی‌اش (حتی با کمک دوربین لوسیدا) تصمیم گرفت راهی شیمیایی برای ثبت تصویر پیدا کند. تا سال ۱۸۳۵، او به روشی کارآمد دست یافته بود. او کاغذ را با غوطه‌ورکردن در محلول‌های متناوب نمک طعام (سدیم کلرید) و نیترات نقره حساس به نور می‌کرد. در الیاف کاغذ، کلرید نقره تشکیل می‌شد که در معرض نور به نقره‌ی ریزدانه‌ی تیره‌رنگ تبدیل می‌گردید.

نتیجه‌ی حاصل، تصویری منفی بود که در آن روشنایی‌ها و تیرگی‌ها وارونه شده بودند. از این نگاتیو می‌شد نسخه‌های مثبت بی‌شماری تهیه کرد؛ کافی بود آن را بر روی کاغذ حساس دیگری قرار داد و در معرض نور گذاشت. اما روش تثبیت او — شستشو با محلول غلیظ نمک — مؤثر نبود تا اینکه در فوریه‌ی ۱۸۳۹، دوستش سر جان هرشل (John Herschel)، اخترشناس معروف، پیشنهاد کرد از هیپوسولفیت سدیم (Sodium Hyposulphite) برای ثابت‌سازی استفاده کند (که امروزه به آن تیوسولفات سدیم می‌گویند) و پیش از چاپ، نگاتیو را موم‌اندود کند تا بافت کاغذ کمتر دیده شود.

هنگامی که خبر اختراع داگرئوتیپ در ژانویه‌ی ۱۸۳۹ به انگلستان رسید، تالبوت با شتاب روش خود را با نام «طراحی فتوژنیک» منتشر کرد و شش ماه پیش از آنکه دولت فرانسه جزئیات فنی داگرئوتیپ را فاش کند، فرآیند خود را به‌طور کامل برای اعضای انجمن سلطنتی بریتانیا (Royal Society) توضیح داد.

 

دیدگاه‌های اولیه درباره‌ی قابلیت‌های این رسانه

توانایی شگفت‌انگیز عکاسی در ثبت جزئیاتی به‌ظاهر بی‌پایان، بارها موجب شگفتی و تحسین شد. با این حال، از همان آغاز، عکاسی اغلب با نقاشی و طراحی مقایسه می‌شد—و معمولاً این مقایسه به زیان عکاسی تمام می‌شد—زیرا در آن زمان هیچ معیار دیگری برای «تصویرسازی» وجود نداشت. بسیاری از منتقدان از ناتوانی فرآیندهای اولیه در ثبت رنگ‌ها و از سختی و تضاد تند مقیاس نوری (تونال) ناراضی بودند. همچنین اشاره می‌کردند که اشیای متحرک یا اصلاً ثبت نمی‌شوند یا مبهم و تار دیده می‌شوند، چون نوردهی زمان زیادی می‌طلبد.

با وجود این کاستی‌ها، برخی عکاسی را میان‌بری به سوی هنر می‌دیدند. دیگر لازم نبود سال‌ها در مدرسه‌ی هنر از روی مجسمه و مدل زنده طراحی کرد و قوانین پرسپکتیو خطی و سایه‌روشن را آموخت. اما گروهی دیگر این واقعیت را تهدیدی برای هنر سنتی می‌پنداشتند. برای نمونه، نقاش آکادمیک «پل دلا روش» هنگامی که نخستین بار فرآیند داگرئوتیپ را دید، گفت: «از امروز نقاشی مُرد.» هرچند بعدها دریافت که این اختراع می‌تواند در خدمت هنرمندان نیز باشد، واکنش نخست او بازتابی از نگرانی بسیاری از هم‌عصرانش بود. داگر نیز در اعلامیه‌ای در سال ۱۸۳۸ به همین برتری اشاره کرده بود: «با این روش، بدون دانستن شیمی یا فیزیک، هرکس می‌تواند در چند دقیقه دقیق‌ترین مناظر را ثبت کند.»

تحول‌های اولیهٔ عکاسی، حدود ۱۸۴۰ تا ۱۹۰۰

انقلاب فنی؛ توسعهٔ داگرئوتیپ

فرآیند داگرئوتیپ به‌سرعت در سراسر جهان گسترش یافت. تا پیش از پایان سال ۱۸۳۹، مسافران داگرئوتیپ‌هایی از بناهای مشهور در مصر، اسرائیل، یونان و اسپانیا خریداری می‌کردند. نسخه‌های چاپی از این آثار میان سال‌های ۱۸۴۱ تا ۱۸۴۳ در دو جلد کتابی با عنوان Excursions daguerriennes منتشر شد. با اینکه دولت فرانسه این فناوری را «هدیه‌ای آزاد برای جهان» اعلام کرد، داگر در انگلستان آن را ثبت اختراع کرد و نخستین امتیازدار، آنتوان-فرانسوا-ژان کلوه بود. نخستین داگرئوتیپ در ایالات متحده در ۱۶ سپتامبر ۱۸۳۹، تنها چهار هفته پس از اعلام رسمی، تهیه شد. در ابتدا زمان نوردهی گاه تا یک ساعت می‌رسید، که عملاً عکاسی از اشیای متحرک و پرتره را ناممکن می‌کرد.

در اروپا و آمریکا آزمایش‌هایی برای بهبود جنبه‌های نوری، شیمیایی و عملی داگرئوتیپ آغاز شد تا آن را برای عکاسی پرتره، که محبوب‌ترین کاربرد بود، قابل‌استفاده‌تر کنند. نخستین استودیوی عکاسی جهان در مارس ۱۸۴۰ در نیویورک افتتاح شد؛ جایی که الکساندر وولکات «تالار داگرئوتیپ» را برای گرفتن پرتره‌های کوچک راه‌اندازی کرد و در دوربینش به جای عدسی از آینه استفاده نمود. هم‌زمان در وین، «یوزف پتسوال» و «فریدریش فوگتلندر» بر طراحی بهتر لنز و دوربین کار کردند. پتسوال لنز پرتره‌ای آکروماتیک ساخت که حدود بیست برابر سریع‌تر از عدسی سادهٔ منیسکِ ساخت پاریسی‌ها (شوالیه و لرِبور) بود. فوگتلندر نیز جعبهٔ چوبی بزرگ داگر را کوچک‌تر و قابل‌حمل‌تر ساخت. این اصلاحات ارزشمند در ژانویه ۱۸۴۱ معرفی شدند. همان ماه، شیمی‌دان دیگری به نام «فرانتس کراتوخویلا» در وین، فرمولی را برای افزایش حساسیت صفحات با بخار کلر و برم منتشر کرد که حساسیت را پنج برابر بالا می‌برد.

نخستین استودیو در اروپا را «ریچارد بیرد» در ۲۳ مارس ۱۸۴۱ در گلخانه‌ای بر بام «مؤسسه پلی‌تکنیک سلطنتی لندن» گشود. برخلاف بسیاری از داگرئوتیپیست‌ها که دانشمند یا نقاش مینیاتور بودند، بیرد تاجر زغال‌سنگ و صاحب امتیازات صنعتی بود. او با به‌دست آوردن امتیاز انحصاری برای «دوربین آینه‌ای» در بریتانیا و بعدها امتیاز داگرئوتیپ در انگلستان، ولز و مستعمرات، شیمی‌دانی به نام «جان فردریک گادرد» را استخدام کرد تا نوردهی را سریع‌تر کند. گادرد با استفاده از بخار برم برای افزایش حساسیت نقره یدید و فیلتر کردن نور شدید روز با شیشه آبی، زمان نوردهی را کاهش داد. تا دسامبر ۱۸۴۰، پرتره‌های کوچکی از ۱ تا ۶ سانتی‌متر ساخته می‌شد و هنگام گشایش استودیو، زمان نوردهی بین یک تا سه دقیقه بود. پرتره‌های بیرد محبوبیت زیادی یافتند، هرچند در سال‌های بعد به‌سبب رقابت و دعاوی حقوقی ثروتش را از دست داد.

در بریتانیا، بهترین داگرئوتیپ‌ها را «آنتوان کلوه» تهیه می‌کرد که در ژوئن ۱۸۴۱ استودیویی در بام «گالری سلطنتی آدلاید» افتتاح کرد. او نوآوری‌های فراوانی در عکاسی انجام داد، از جمله کشف اینکه نور قرمز بر صفحات حساس تأثیر نمی‌گذارد و می‌توان از آن برای روشنایی اتاق تاریک استفاده کرد. با پیشرفت لنزها و روش‌های حساس‌سازی، زمان نوردهی به حدود ۲۰ تا ۴۰ ثانیه کاهش یافت.

صنعت داگرئوتیپ شکوفا شد. عکاسانی چون «هرمان بیو» و «کارل فردیناند استلتزنر» در آلمان و «ویلیام هورن» در بوهم فعالیت می‌کردند. با این حال، ایالات متحده در تولید داگرئوتیپ پیشرو بود. پرتره‌نگاری محبوب‌ترین شاخه در آمریکا شد و در این زمینه، استانداردهایی برای ارائه شکل گرفت. بخش‌هایی از پرتره مانند لب، چشم و جواهرات گاه به‌دست زنان رنگ‌آمیزی می‌شد. به‌دلیل آسیب‌پذیری تصویر، همیشه با شیشه پوشانده می‌شد و در قاب یا جعبه‌ای از چوب روکش‌شده یا ماده‌ای به نام «گوتاپرچا» (مشابه پلاستیک و ساخته‌شده از لاستیک طبیعی) نگهداری می‌گردید.

در اواخر دهه‌ی ۱۸۴۰، تقریباً هر شهر آمریکا عکاس داگرئوتیپ خود را داشت و شهرهای کوچک نیز توسط عکاسان سیار که واگن‌هایشان را به استودیو تبدیل کرده بودند، خدمت‌رسانی می‌شدند. تنها در نیویورک، در سال ۱۸۵۰ هفتاد و هفت گالری فعال بود. مشهورترین آن‌ها «متیو بی. بریدی» بود که از ۱۸۴۴ مجموعه‌ای از پرتره‌های چهره‌های نامدار را با عنوان Gallery of Illustrious Americans گرد آورد؛ پرتره‌هایی از شخصیت‌هایی چون «دنیل وبستر» و «ادگار آلن پو» بعدها به‌صورت لیتوگرافی در یک آلبوم منتشر شد.

در بوستون، «آلبرت ساندز ساوت‌ورث» و «جوزایا جانسون هاوز» در ۱۸۴۳ استودیویی با عنوان «اتاق‌های داگرئوتیپ هنرمندان» گشودند و بهترین پرتره‌های تاریخ داگرئوتیپ را خلق کردند. آنان از نورپردازی کلیشه‌ای و ژست‌های خشک پرهیز کردند و سوژه‌ها را طبیعی و بی‌پیرایه نشان دادند. برای نمونه، در پرتره قاضی «لموئل شاو»، کت مچاله و موی آشفته‌اش در برابر نور شدید دیده می‌شود، و در تصویری از «لولا مونتز»—رقاص و بازیگر ماجراجو—او به‌راحتی بر پشتی صندلی تکیه داده و سیگاری میان انگشتان دستکش‌پوش دارد.

نه‌تنها افراد بلکه شهرها نیز سوژهٔ داگرئوتیپ شدند؛ رشد سریع سان‌فرانسیسکو به‌صورت ماه‌به‌ماه ثبت شد، و نخستین تاریخ مصور شهر که در ۱۸۵۵ چاپ شد، با حکاکی‌هایی برگرفته از داگرئوتیپ‌ها مزین گردید.

در دهه‌ی ۱۸۵۰ داگرئوتیپ در سراسر جهان گسترش یافت. عکاسان انگلیسی، فرانسوی و آمریکایی همراه نیروهای استعماری به خاورمیانه، آسیا و آمریکای جنوبی رفتند و از مناظر، بناها و چهرهٔ مردم برای نمایش فرهنگ‌های «بیگانه» به چشم غربیان عکاسی کردند. از جمله آثار برجسته، داگرئوتیپ‌های «الیفالِت براون جونیور» از ژاپن است که در مأموریت دریادار «متیو پری» در سال‌های ۱۸۵۳–۱۸۵۴ گرفته شد و گشایش ژاپن به روی غرب را ثبت کرد.

تا دهه‌ی ۱۸۶۰، عکاسان بومی نیز در کشورهای مختلف به تأسیس استودیو پرداختند. از جمله «مارک فِرِز» در برزیل، «کوساکابه کیمبه» در ژاپن، خانوادهٔ فرانسوی‌تبار «بنفیل» در لبنان، و «کاسیان سفاس» در اندونزی که همگی با پرتره و مناظر، تاریخ تصویری دورهٔ خود را رقم زدند.

 

ادامه دارد…